۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

کوچه گردی 1







پسر شکلات فروش پمپ بنزین داشت خودش رو گرم میکرد... اما بی آتیش.با خاکستر آتیش های دیشب !








رفتم یه روزنامه گرفتم با 2 نخ سیگار و یک کبریت.
روزنامه رو آوردم دادم به پسره.
 با هم دیگه ،روزنامه و تمام آدما ی توش رو یکجا آتیش زدیم رفت!
....
عجیب گرم می کرد این آتیش !!
حتی برف هم نمیخواست آتیشمون رو خاموش کنه!
 آدم های توی روزنامه هم همینطور که میسوختن ، به دست و پامون افتاده بودن و  وعده  ی فردا میدادن !
ولی....










همونجا کارگری که 3 روز تموم شرمنده ی چشای 4 تا بچه ی قد و نیم قدش بود اومد و نشست کنارمون. سیگار رو دادم بهش....
...








...
 سیگارها رو دوود کردیم و فرستادیم پیش خدا.
تشییع جنازه ای بود !